سال ۲۰۲۵ برای تئاتر، سال لحظهها بود؛ صحنههایی که نهتنها تماشاگران را میخکوب کردند، بلکه تعریف ما از بازیگری، کارگردانی و تجربه زنده تئاتر را گسترش دادند. از بازگشت خیرهکننده ستارگان نامآشنا تا درخشش بازیگرانی که سالها کمتر دیده شده بودند، اینها 15 لحظه برگزیده تئاتریاند که بیش از همه در حافظه سال ماندگار شدند.
نمابان و به نقل از سلام سینما – نگار رعنایی: این گزارش با نگاهی تحلیلی و انتخابمحور، 15 لحظه شاخص تئاتری در سال ۲۰۲۵ را مرور میکند؛ لحظههایی که بهواسطه بازیهای درخشان، انتخابهای جسورانه کارگردانی و مواجهه مستقیم با مسائل انسانی، اجتماعی و سیاسی، فراتر از یک اجرای صحنهای صرف عمل کردند. از مونولوگهای تأثیرگذار و نقشآفرینیهای بازتعریفکننده شخصیتهای کلاسیک گرفته تا استفاده خلاقانه از جلوههای بصری، برهنگی آگاهانه، سکوت، فریاد و حتی شنیدن فعال، این صحنهها نشان میدهند تئاتر معاصر همچنان رسانهای زنده، واکنشمند و درگیر با واقعیتهای زمانه است؛ رسانهای که در سال ۲۰۲۵ توانست هم احساسات فردی را به چالش بکشد و هم بازتابی صریح از اضطرابها و امیدهای جمعی ارائه دهد.
به گزارش تئاتر آنلاین، در ادامه 15 لحظه برتر تئاتر در سال ۲۰۲۵ از دیدگاه لورا کالینز هیوز، منتقد و روزنامهنگار در مجله نیویورک تایمز را با یکدیگر مرور میکنیم.
1. Glass. Kill. What If If Only. Imp
«هنر عجیب بسازید» توصیهای بود که دیردری اوکانل هنگام دریافت جایزه تونی در سال ۲۰۲۲ از پشت تریبون مطرح کرد؛ توصیهای که خودش نیز بهطور کامل به آن پایبند مانده است. او همواره نقشهایی را میپذیرد که بیشتر شبیه یک چالش جسورانهاند. نمونه بارز آن، ایفای نقش «خدایان»، آن هم بهصورت جمع، در نمایش کوتاه (Kill) نوشته کاریل چرچیل است؛ اثری که بخشی از مجموعه نمایشهای تکپردهای (Glass. Kill. What If If Only. Imp) در تئاتر پابلیک نیویورک بود.

اوکانل بر فراز یک ابر نشسته و مونولوگی ۱۲ دقیقهای را بیوقفه اجرا میکرد؛ گویی هیچ جنونی در کار نیست. او با این جمله آغاز کرد: «این جعبه کوچک را برمیداریم و خشم الههها را در آن حبس میکنیم.» سیلاب کلماتش به روایتی از تاریخ بشریت در اسطورههای کلاسیک بدل میشد؛ روایتی خونین، بیامان و اغلب بیمعنا. و با عبور از فیلتر بازیگری اوکانل، به شکلی مسحورکننده جان میگرفت.
2. Cabaret
برای من، سالی بولز (خواننده کاباره در نمایش «کاباره»)، همیشه بیشازحد اغراقآمیز و آزاردهنده بود؛ شخصیتی که هرگز برایم جذاب نشد و چیزی فراتر از یک کاریکاتور به نظر نمیرسید. تا اینکه ماریشا والاس، ستاره ساکن لندن، در بازاجرای برادوی این اثر به کارگردانی ربکا فرکنال، پالتوی خز سالی را به تن کرد. ناگهان همهچیز روشن شد: زنی گرم، مهربان، بامزه و بههمریخته که فقط به دنبال جایی امن برای بودن است.

وقتی سالی با چمدانی عظیم و بهشکلی کمیک، مصمم به نقل مکان، جلوی در خانه نویسندهای به نام کلیفورد بردشو ظاهر شد، در حالیکه به ندرت همدیگر را میشناختند، یکراست دل من را برد. برای نخستینبار، ماندنش برایم کاملاً قابل درک شد.
3. Eurydice
مونولوگ پدر در اواخر نمایش (Eurydice) نوشته سارا رول، در ظاهر چیزی جز مجموعهای از دستورالعملهای ساده نیست: مسیر رانندگی تا خانهای در آیووا کنار رود میسیسیپی و سپس راهی سرازیری برای رسیدن پیاده به آب. اما این میسیسیپی در واقع جانشینی برای رود لته در اسطورههای یونان است؛ رودی که حافظه را میزداید و پدر، برای التیام اندوه از دست دادن دختر محبوبش، قصد رسیدن به آن را دارد.

در بازاجرای لس واترز در تئاتر سیگنیچر، این سخنرانی آرام به اوج بازی تکاندهنده برایان دارسی جیمز بدل شد؛ اجرایی مهارشده، بیزینت و ویرانگر.
4. Gruesome Playground Injuries
کیلین با پیشبند چهارخانه مدرسه، کفشهای ماریجین و موهایی بافتهشده، یک دختر هشتساله بامزه است (حتی با وجود بیخیالیاش در انگشت در بینی کردن). او برای کودکی که به بهانه دلدرد در اتاق پرستاری نشسته، بهطرزی غیرعادی جذاب است؛ چراکه کارا یانگ در بازاجرای آفبرادوی نمایش (Gruesome Playground Injuries) نوشته راجیو جوزف، این نقش را بازی میکند.

تنها در صحنه نخست، کیلین را در این سن میبینیم؛ در حال پریدن روی تخت و مشتاق لمس زخم سر دانشآموزی دیگر. اما او آنقدر آزاد، خندهدار و کامل جان گرفته که با خود میگویید: میتوانستم یک نمایش کامل فقط درباره این کودک تماشا کنم.
5. Real Women Have Curves
موزیکال برادوی (Real Women Have Curves) آگاهانه سرزنده و پرانرژی بود؛ داستانی مهاجرتی در لسآنجلس دهه ۱۹۸۰ که میخواست رنگهای درخشانش هر اندوه و خطری را بپوشاند. با این حال، تأثیرگذارترین لحظهاش، آزاردهندهترین آن بود: زمانی که کارکنان لاتینتبار یک کارگاه خیاطی (که اغلب فاقد مدارک اقامتیاند) با هراس پنهان میشوند، چون مأموران مهاجرت به واحد کناری یورش بردهاند.

پس از فروکش کردن هیاهو، از دل تاریکی کارگاه، صدای نفسهای بریده و گریههای خاموش به گوش میرسد. در سال ۲۰۲۵، این صحنه فوریتی تکاندهنده داشت. گاهی دنیای واقعی اجازه نمیدهد آن را پشت درهای تئاتر بگذاریم.
6. The Seat of Our Pants
خانم آنتروباس، مادر خانواده در نمایش (The Skin of Our Teeth) اثر تورنتون وایلدر، همیشه زنی بوده که با اندوه زندگی میکند؛ هرچند این واقعیت اغلب در اجراها کمرنگ میشود. اما در اقتباس موزیکال جدید ایتن لیپتون با عنوان (The Seat of Our Pants)، به کارگردانی لی سیلورمن در تئاتر پابلیک، این درد جایگاه خود را مییابد.

با اندکی جابهجایی در متن و نگاهی سرشار از شفقت، لحظهای بدوی و سوزان خلق میشود: روتی اَن مایلز در نقش خانم آنتروباس، تنها روی صحنه چمباتمه زده و یکی از عمیقترین گونههای رنج انسانی را به هنر بدل میکند. در نمایشی درباره وضعیت بشر، این صحنه حسی از احیا به همراه دارد.
7. Oedipus
وجود ساعت روی صحنه معمولاً فاجعهبار است؛ دعوتی آشکار برای تماشاگران بیحوصله تا ثانیهها را بشمارند. اما در (Oedipus) به کارگردانی رابرت آیک، ساعت دیجیتال سرخرنگی که پشت صحنه ستاد انتخاباتی نصب شده، فراخوانی است به فاجعه. این ساعت ظاهراً تا اعلام نتایج انتخابات میشمارد، اما همزمان زمان افشای حقیقت درباره تبار اودیپ را نیز رقم میزند.

این ساعت حواسپرتکن نیست؛ وعدهای هولناک است که با بازی مارک استرانگ در نقش اودیپ و لزلی منویل در نقش یوکاسته، همسر و مادر او، بهتمامی محقق میشود.
8. Weer
مارک و کریستینا برای هم ساخته شدهاند؛ اما فقط پس از آنکه با آب پرتقال و آب جوی خیابان خیس میشوند. در فلشبکی دیوانهوار از نمایش تکنفره (Weer) نوشته و اجراشده توسط ناتالی پالامیدس، این دو بهمعنای واقعی کلمه در خیابان به هم میخورند. پیچیدگی ماجرا این است که پالامیدس (با بدنی که از وسط به دو نیم تقسیم شده) هر دو نقش زن و مرد را بازی میکند؛ یعنی عملاً به خودش برخورد میکند.

ریختوپاش مایعات آنقدر زیاد است که بههمین دلیل به تماشاگران ردیف جلو پانچو داده میشود.
9. Weather Girl
شاد ماندن در برابر فروپاشی زیستمحیطی کار آسانی نیست، اما این دقیقاً وظیفه استیسی گراس است؛ هواشناس بیشازحد سرحال یک شبکه محلی در فرزنو، کالیفرنیا. جولیا مکدرموت در نمایش تکنفره (Weather Girl) نوشته برایان واتکینز، باید اخبار آتشسوزیهای مهارنشدنی و آلودگی مرگبار هوا را با لبخندی همیشگی اعلام کند.

اما این صدای شاد خیلی زود میلرزد؛ حتی در صحنه نخست، زمانی که استیسی ظاهراً مقابل خانهای در حال سوختن گزارش میدهد. داخل خانه، ساکنان مردهاند و بیرون، استیسی با کفشهای پاشنهبلند و لیوانی پر از شراب گازدار، بهسختی خودش را سر پا نگه داشته است.
10. Chess
وقتی بازیگری سالها در تلویزیون دیده شده، گاهی فراموش میکنیم ریشههای تئاتری هم دارد. اما لیا میشل، ستاره سریال (Glee)، پیشتر در بازاجرای (Funny Girl) قدرت صدایش را ثابت کرده بود و حالا در (Chess) بار دیگر این توانایی را به رخ میکشد؛ بهویژه در اجرای بالاد قدرتمند «طرف هیچکس نیست».

در میان نزاعهای شطرنجی و رقابتهای عاطفی، میشل استوار در مرکز صحنه میایستد و ترانهای از واقعگرایی عاشقانه را با چنان نیرویی میخواند که دیوارهای سالن میلرزد.
11. John Proctor Is the Villain
نوجوان بودن تقریباً هیچوقت آسان نیست؛ نوجوان دختر بودن در شهری کوچک و محافظهکار، سختتر هم هست. در یکی از صحنههای بینظیر نمایش (John Proctor Is the Villain) نوشته کیمبرلی بلفلاور، دختران نوجوان همهچیز را با فریاد بیرون میریزند.

اول یکی فریاد میزند و بعد بقیه همراه میشوند. در اجرای دانیا تِیمور، سرایت اجتماعی هرگز تا این اندازه الکتریکی و رهاییبخش نبوده است. در دستور صحنه آمده: «آنقدر بلند و آنقدر طولانی فریاد میزنند / که یک عمر فریاد است / شگفتانگیز است.» این صحنه مرا واداشت آرزو کنم کاش در نوجوانی بیشتر فریاد زده بودم.
12. Oh, Mary
فکر میکردم اجرای کول اسکولا در نقش مری تاد لینکلن در نمایش (Oh, Mary) بیرقیب است. اما وقتی جینکس مونسون را در ماه اوت در همین نقش دیدم، برداشت او از (madcap medley) پایان نمایش حتی بیشتر از اجرای اسکولا که خود نویسنده اثر هم هست، مرا خنداند.

تسلط مونسون بر مکثهای باردار و نگاههای کجوکوله، دقیق و خیرهکننده بود؛ چیزی در حد افسانههای کاباره. بازی اسکولا آنقدر با (Oh, Mary) عجین به نظر میرسید که تغییر بازیگر کاری احمقانه جلوه میکرد. حالا میدانیم ساختار کمدی نمایش آنقدر محکم است که دوام میآورد.
13. Out of Order
امیدوارم بسیاری از بازیگران و تئاتریهای جوان فرصت دیدن نمایش تکنفره (Out of Order) نوشته و اجراشده توسط کارل هولدر را در زیرزمین کوچک ایستویلیج از دست نداده باشند. در بخشی صادقانه، هولدر صورتحساب بانکی اخیرش را خطبهخط تحلیل میکند؛ صورتحسابی که روی دیوار نمایش داده میشود.

ما با ریزهزینهها (رفتوآمد، غذای بیرونبر و غیره) و واریزیهای اندکی بزرگتر آشنا میشویم؛ چراکه هولدر برای جبران درآمد نامنظم تئاتر، در حوزه خدمات کار میکند. این زندگیِ ناامن و نامطمئن، بدون پشیمانی، خودترحمی یا خشم ارائه میشود؛ تجربهای تکاندهنده و دلسردکننده.
14. Paranormal Activity
وقتی نخستین جلوه بصری بزرگ در نمایش (Paranormal Activity)، اقتباس صحنهای جدید از مجموعه فیلمها به کارگردانی فلیکس برت و با طراحی شعبدههای کریس فیشر، رخ داد، زنی که پشت سر من نشسته بود ناسزای بلندی گفت و بعد شروع کرد به زمزمه «نه، نه، نه». بخش زیادی از تماشاگران در تئاتر شکسپیر شیکاگو جیغ کشیدند.

شخصیتی که داشتیم او را در حال آمادهکردن شام در بخشی از صحنه میدیدیم، ناگهان در نقطهای دیگر ظاهر شد، در حالیکه همزمان هنوز در آشپزخانه هم قابل مشاهده بود. گویی یک نفر را همزمان در دو مکان میدیدیم. این حقه جادویی با زمانبندی بینقص، ماهها بعد هم ذهنم را مشغول کرده است.
15. The Cherry Orchard
نینا هوس در نقش رانفسکایا در «باغ آلبالو» کاری کرد که بسیار دشوارتر از آن است که به نظر میرسد: او تماشای دیگران را جذاب کرد. وقتی شخصیتش (مادر خانوادهای روس و دچار بحران مالی) مستقیماً در صحنه حضور نداشت، هوس اغلب میان تماشاگران مینشست و همراه ما نمایش را تماشا میکرد.

از آنجا که اجرای بندیکت اندروز در سالن سنتاَنز بهصورت صحنه مدور بود، ما میتوانستیم او را در حال تماشا ببینیم. هوس که در آمریکا بیشتر با فیلم «تار» شناخته میشود، میتواند در صورت لزوم طوفانی بازی کند؛ اما در اینجا، با کمترین کنش ظاهری، به همان عمق دست یافت.
منبع: سلام سینما
بدون دیدگاه