سریال «مردگان متحرک» با مرگهای تکاندهنده شخصیتهای دوستداشتنی، بارها دل میلیونها بیننده را به درد آورده و تاثیری عمیق بر فرهنگ عامه گذاشته است.
سریال «مردگان متحرک» با توانایی بینظیرش در واداشتن مخاطبان به همذاتپنداری عمیق با شخصیتها، ثابت کرده که چیزی فراتر از یک داستان کلیشهای درباره آخرالزمان زامبیهاست. این مجموعه با چندین اسپینآف در حال پخش و احتمال تولید آثار بیشتر، همچنان جایگاه پررنگی در فرهنگ عامه دارد. در نتیجه، مرگ برخی از مهربانترین و دوستداشتنیترین شخصیتهای سریال تأثیری بهمراتب عمیقتر بر مخاطبان گذاشته و اغلب آنها را در اندوهی سنگین فرو برده است.
با وجود آنکه مرگ شخصیتها در The Walking Dead امری رایج است، بهطوری که در طول ۱۷۷ قسمت سریال بیش از هزار مرگ رخ میدهد، برخی از این فقدانها بدون تردید دردناکتر از بقیه بودهاند. همه این شخصیتها نقشهای اصلی نداشتند، اما مرگشان همچنان ضربهای عاطفی و ماندگار بر بینندگان وارد کرد. حتی زمانی که مخاطبان در برابر این چرخه بیپایان کشتار تا حدی بیحس شدهاند، این مرگهای تراژیک همچنان بیرحمانه احساسات آنان را هدف قرار داده و دلشان را به درد میآورد.

ریک همهچیز را مدیون بهترین دوستش، شین، است؛ چراکه اگر او نبود، بهاحتمال زیاد لوری و کارل همان هفتههای نخست آخرالزمان جان خود را از دست میدادند. با این حال، شین وارد رابطهای عاشقانه با لوری میشود؛ رابطهای که با بازگشت غیرمنتظره ریک بهسرعت پایان مییابد. این احساسات ممنوعه بعدها در فصل دوم دوباره سر برمیآورند، زمانی که شین رفتارهایی هرچه بیپرواتر و ناپایدارتر از خود نشان میدهد.
شین با فریب دوستش و کشاندن او به جنگل، آشکارا تلاش میکند ریک را به قتل برساند و خانوادهاش را برای خود تصاحب کند. ریک در نهایت کنترل اوضاع را به دست میگیرد و شین را با ضربه چاقو میکشد؛ سپس جسد دوباره جان گرفته شین به دست کارل از پا درمیآید. هرچند در زمان مرگ شین، بسیاری از طرفداران از او متنفر بودند، اما این مرگ در The Walking Dead خلأیی عمیق و دائمی در زندگی ریک، لوری و کارل بر جای میگذارد. ریک حتی درست پیش از ناپدید شدنش در فصل نهم، شبحی از دوست قدیمیاش را میبیند؛ صحنهای که نشان میدهد تأثیر عاطفی شین تا چه اندازه در وجود او ماندگار بوده است.

دیانا مونرو، رهبر اولیه الکساندریا، خیلی زود بهعنوان یکی از باهوشترین شخصیتهای The Walking Dead شناخته شد. او همواره قادر بود ظریفترین نشانهها و جزئیات را در گفتوگوها تشخیص دهد و از همین طریق، سلامت روانی و قطبنمای اخلاقی افرادی را که برای زندگی در الکساندریا انتخاب میشدند، بهدرستی ارزیابی کند. توانایی او در این «بازی حدسهای احساسی» آنقدر دقیق بود که حتی با شوخی میگفت میتواند به یک پوکرباز حرفهای تبدیل شود.
دیانا حتی در واپسین لحظات زندگیاش نیز رهبری قدرتمند برای مردم الکساندریا باقی ماند. در واقع، الکساندریا بعدها به شکوفایی رسید، زیرا او به اندازه کافی خردمند بود که رهبری را به ریک بسپارد. با این حال، دیانا به شکلی تراژیک به یک واکر تبدیل شد و در نهایت به دست پسر خودش از پا درآمد. در صحنهای بعدتر، دریل به «پاملا میلتون»، فرماندار خویشاوندسالار کامنولث، یادآوری میکند که دیانا همواره ستونی بیطرف، عادل و قابلاتکا برای جامعه بوده است.

تیداگ، با نام اصلی تئودور داگلاس، از نخستین شخصیتهایی بود که مخاطبان در The Walking Dead با او آشنا شدند. او ابتدا عضوی از گروه بازماندگانی بود که در اردوگاه زندگی میکردند و سپس تصمیم گرفت همراه ریک ادامه مسیر دهد. تیداگ از همان ابتدا شخصیتی مهربان، وفادار و دلسوز از خود نشان میدهد؛ تا جایی که حتی برای نجات «مرل» نژادپرست، به آتلانتا بازمیگردد تا او را از دستبندهایی که روی پشتبام گرفتار شده بود آزاد کند. پس از نقل مکان از مزرعه هرشل به زندان نیز، او دیگران را متقاعد میکند که به زندانیان اعتماد کنند.
در پی باز ماندن یکی از دروازههای زندان، واکرها به داخل هجوم میآورند. در همین آشوب، تیداگ توسط یکی از واکرها گاز گرفته میشود و با وجود آنکه میتوانست واپسین لحظات عمرش را در آرامش روی تخت بگذراند، آگاهانه جان خود را فدا میکند تا کارول فرصتی برای فرار داشته باشد. او عملاً با دو واکر درگیر میشود و اجازه میدهد آنها به او حمله کنند تا کارول بتواند جان سالم به در ببرد. از همین رو، مرگ تیداگ به همان اندازه که اندوهبار است، قهرمانانه و تأثیرگذار نیز هست.

واپسین مرگ مهم این مجموعه به شخصیت روزیتا اسپینوزا تعلق دارد. روزیتا که از فصل چهارم به سریال پیوست، در گذر سالها به یکی از ستونهای اصلی The Walking Dead تبدیل شد. او در نهایت به رهبری در الکساندریا میرسد و مادر دختربچهای به نام کوکو میشود. قوس شخصیتی روزیتا یکی از تأثیرگذارترین مسیرهای روایی سریال است؛ نه فقط بهخاطر طولانی بودنش، بلکه به دلیل حضور قدرتمند و اثرگذاری عاطفیاش که بر شخصیتهای اطراف خود میگذارد.
در قسمت پایانی سریال، روزیتا هنگام تلاش برای فرار از میان انبوه واکرهایی که به دیوارهای کامنولث نفوذ کردهاند، توسط یکی از آنها گاز گرفته میشود. او موفق میشود وقایع آن شب را پشت سر بگذارد و واپسین لحظاتش را در کنار دوستان و دخترش با آرامش سپری کند؛ سپس در حالی که یوجین در کنارش است، بهسادگی و آرامش از دنیا میرود. همانطور که در پایان سریال نشان داده میشود، یوجین بعدها دختر خود را «رز» نامگذاری میکند؛ ادای احترامی صمیمانه به یاد روزیتا.

تایریس ویلیامز در طول حضورش در The Walking Dead با طیفی از احساسات متضاد روبهرو میشود. روحیه خوشمشرب و سرزنده او پس از قتل «کارن» جای خود را به عطش انتقام میدهد و حتی در مقطعی، بیدلیل ریک را کتک میزند. کارول که با دلایل قابلدرک کارن را کشته بود، راز خود را تا زمانی پنهان نگه میدارد که او و تایریس با رازی ویرانگرتر به هم گره میخورند: اعدام «لیزی». تایریس سرانجام میآموزد که ببخشد و گذشته را رها کند، اما The Walking Dead سرنوشتی دیگر برای او رقم میزند؛ درست زمانی که گروه برای یافتن خانواده «نوآ» راهی میشود.
دستکم این شخصیت پیش از مرگش بر اثر گازگرفتگی واکر، یک قسمت کامل به خود اختصاص میدهد. مرگ تایریس یکی از غمانگیزترین مرگهای این سریال است؛ مرگی که دوستان زیادی و خواهری داغدار را پشت سر میگذارد. حتی بسیاری از طرفداران در ابتدای قسمت تصور نمیکردند او قرار است بمیرد، و همین موضوع پایان داستانش را بهمراتب دردناکتر و تکاندهندهتر میکند.

با وجود آنکه آندریا هریسون شایسته بخش زیادی از نفرتی که دریافت کرد نبود، هرگز در میان طرفداران The Walking Dead شخصیت محبوبی به شمار نمیآمد. تمایل او به گرفتن تصمیمهای نادرست با اعتمادبهنفسی بیش از حد، در طول سه فصل حضورش در سریال بارها باعث دلزدگی مخاطبان شد. با این حال، آندریا همچنان ویژگیهای قابلدفاع و مثبتی داشت؛ هرچند این خصوصیات نتوانستند او را از سرنوشت گریزناپذیرش نجات دهند.
در فصل سوم، آندریا با وجود نشانههای هشداردهنده فراوان، مصرانه به فرماندار اعتماد میکند. هرچند در نهایت به اشتباه خود پی میبرد، اما دیگر خیلی دیر شده است. فرماندار شرایطی را رقم میزند که آندریا توسط «میلتون» در قالب یک واکر گاز گرفته شود و به مرگی زودهنگام محکوم گردد. آندریا سرانجام پیش از آنکه به واکر تبدیل شود، با شلیک گلولهای به سر خود به زندگیاش پایان میدهد؛ در حالی که دوست نزدیکش، میشون، تا آخرین لحظات در کنارش میماند. این پایان تلخوشیرین، برای بسیاری از طرفداران قابلقبول بود، چراکه آندریا دستکم این فرصت را یافت که خودش شیوه رفتنش را انتخاب کند.

در مقایسه با شین، مسیر شخصیتی مرل دیکسن روندی کاملاً معکوس را طی میکند. او داستان را بهعنوان فردی خائن، خشن و آماده ضربه زدن به نزدیکانش آغاز میکند، اما در پایان به نوعی قهرمانِ خاکستری تبدیل میشود. رفتارهای اولیه مرل تا حد زیادی نفرتانگیز است و همین موضوع توضیح میدهد چرا دیگران ناچار میشوند او را روی بام ساختمانی در آتلانتا رها کنند. زمانی که بعدها بازمیگردند، مرل دیگر آنجا نیست.
در فصل سوم، مرل با فرماندار همپیمان میشود؛ شخصیتی که بهتدریج مشخص میشود هیچ همدلیای با کسی جز خودش ندارد. هنگامی که مرل «میشون» را اسیر میکند و میکوشد او را با فرماندار معامله کند، میشون موفق میشود نظرش را تغییر دهد. مرل سپس به سربازان وودبری حمله میکند و پیش از آنکه دستگیر و اعدام شود، چندین نفر را به قتل میرساند. اندوهبارترین لحظه زمانی رقم میخورد که «داریل دیکسن» ناچار میشود جسد دوباره جانگرفته برادرش را از پا درآورد.

تعلیق پایانی فصل ششم طرفداران را بیتاب پاسخ کرده بود؛ همه میخواستند بدانند نگن در قسمت پایانی چه کسی را با ضربات مرگبارش کشته است و سریال هوشمندانه از این انتظار بهره برد. در قسمت نخست فصل هفتم مشخص میشود که انتخاب نگن «آبراهام فورد» است؛ شخصیتی خشن در ظاهر اما دوستداشتنی.
آبراهام همواره شجاع بوده است؛ او یوجین پورتر را از مرگی حتمی نجات میدهد و او را سراسر کشور همراهی میکند. حتی پس از آنکه درمییابد یوجین درباره دانستن درمان ویروس وایلدفایر دروغ گفته، باز هم او را رها نمیکند و این موضوع بیش از پیش پایبندی اخلاقیاش را نشان میدهد. آبراهام حتی در لحظهای که نگن او را برای مرگ انتخاب میکند نیز شجاعت خود را حفظ میکند؛ هرچند فقدانش برای دیگران بسیار دردناک است. با این حال، آخرین جملات بیپرده و تلخوشیرین او تا حدی از سنگینی این مرگ میکاهد. در نهایت، ریک موفق میشود با دستگیری و زندانی کردن نگن، عدالت را برای قتل آبراهام برقرار کند.

در قسمت ماقبل پایانی فصل نهم The Walking Dead، ویسپررها سرانجام دست به اقدام میزنند و چندین نفر را از جشن قلمرو کینگدام میربایند. کمی بعد، گروهی به رهبری میشون، داریل و کارول با صحنهای هولناک روبهرو میشوند: سرهای دوباره جانگرفته این افراد که بر نیزهها نصب شدهاند و مرز قلمرو ویسپررها را مشخص میکنند. در یکی از استادانهترین صحنهپردازیهای سریال، مرگ ده نفر آشکار میشود که در میان آنها دو شخصیت قدیمی و محبوب، یعنی تارا و انید، نیز حضور دارند.
هر دوی این شخصیتها مدتها در سریال حضور داشتند و مخاطبان به آنها دلبسته شده بودند؛ به همین دلیل، از دست دادنشان برای طرفداران بهشدت دردناک بود. صحنه پایانی قسمت پانزدهم فصل نهم نیز بیرحمی و خطرناک بودن ویسپررها را بهروشنی نشان میدهد و آنها را بهعنوان دشمنان اصلی فصل دهم معرفی میکند. با این حال، اوضاع زمانی تلختر میشود که هویت آخرین قربانی ویسپررها فاش میگردد؛ شخصیتی که پیوندی عاطفی و ویژه با کارول دارد.

دیل که در فصل اول The Walking Dead معرفی شد، خیلی زود به چهرهای منطقی و پدرگونه در میان بازماندگان تبدیل شد. گرچه در ابتدا کمی شتابزده و با عقاید قاطع به نظر میرسد، این رفتارها ریشه در نیت خوب و محافظتگرانه او دارد؛ نکتهای که مرگش را بیش از پیش دلخراش میکند. رابطه دیل با آندریا نیز در بخشهای ابتدایی فصل دوم یکی از ستونهای عاطفی داستان بود.
نکته تراژیک ماجرا این است که مخاطب نمیتوانست مرگ دیل را پیشبینی کند و علاوه بر آن، واقعیت تلخ این است که کارل تا حدی مسئول مرگ اوست، زیرا واکری که دیل را کشت، توسط کارل تحریک شده بود. اگر تا این لحظه مخاطبان اشک نمیریختند، حتماً هنگام پایان دادن داریل به رنج دیل اشک میریختند. این مرگ یکی از تأثیرگذارترین و ماندگارترین مرگهای TWD است، بهویژه چون کارل بهطور غیرمستقیم خود را در وقوع آن مقصر میداند.

هنگامی که شیوع زامبیها آغاز میشود، هنری تقریباً کودک نوپایی بیش نیست و تنها جهانی پر از زامبیهای خونخوار را میشناسد. او ابتدا در قلمرو کینگدام همراه برادرش «بنجامین» زندگی میکند، اما قتل برادرش او را در غمی عمیق فرو میبرد و انگیزه انتقام در او ایجاد میکند. هنری با کمک کارول و پادشاه ازیکیکل، که او را به فرزندی میپذیرند، توانست بر احساسات منفی خود غلبه کند.
احتمالاً اگر هنری میان «آلفا» و دخترش «لیدیا» دخالت نمیکرد، زنده میماند، اما این رفتار صرفاً نشاندهنده شرافت و اخلاق بالای اوست. با توجه به شجاعت ناپخته و گاه بیمسئولیتش، هنری تا حدی نماد کارل گریمز به شمار میرود تا زمانی که آلفا او را بهشکلی بیرحمانه سر میبرد. کارول و ازیکیکل پس از دیدن سر فرزند عزیزشان روی نیزه، دچار شوک و اندوه عمیقی میشوند، و سرنوشت هنری بدون شک یکی از دلخراشترین و فجیعترین مرگهای The Walking Dead به شمار میرود.

پس از مرگ دختر کارول، حتی با حمایت عاطفی داریل، کارول در غمی بیسابقه و اندوهی عمیق فرو رفته بود. به همین دلیل، معرفی میکا و لیزی ساموئلز در فصل چهارم به مخاطبان امیدی تلخ داد: امیدی که نشان میداد کارول میتواند گذشته تراژیک خود را پشت سر بگذارد و از این دو دختر جوان بهعنوان فرزندان پذیرفتهشدهاش مراقبت کند.
با این حال، این آینده امیدوارانه خیلی زود تیره میشود، زمانی که لیزی تلاش میکند با کشتن خواهرش اثبات کند که واکرها تفاوتی با انسانها ندارند. هرچند میکا سرشار از محبت بود و حتی با وجود همدلی عجیب لیزی نسبت به واکرها، او را تحسین میکرد، لیزی هیچ اشکالی در قتل خواهرش نمیدید. لیزی مدعی شد که میکا به زودی به واکر تبدیل خواهد شد، و این موضوع قلب کارول و تایریس را بیش از پیش میشکند. با در نظر گرفتن مهربانی و خلوص قلب میکا، مرگ او بدون شک یکی از سختترین و دردناکترین مرگها در The Walking Dead است.

سیدیک که تنها به لطف مهربانی کارل گریمز جوان زنده مانده بود، برای اولین بار در فصل هشتم معرفی شد و بهسرعت مورد علاقه مخاطبان قرار گرفت. این محبوبیت ناشی از رفتار فداکارانه او و باور تازه و دلنشینش بود که قتل واکرها را راهی اخلاقی برای آزاد کردن ارواح دوبارهزنده میدانست. شخصیت پیچیده و تجربه او پس از کشتار جشنواره در فصل نهم، توجه مخاطبان را بیش از پیش جلب کرده بود.
با این حال، مرگ سیدیک در فصل دهم به دست جاسوس ویسپرر، دانته، بهطرزی ناگهانی رخ میدهد و مخاطبان را همزمان شوکه و خشمگین میکند، زیرا بسیاری آن را کاملاً غیرضروری و تحقیرآمیز میدانستند. تراژیکتر شدن ماجرا زمانی است که روزیتا، عشق پیشین او، مجبور میشود برای همیشه جان سیدیک را بگیرد، پس از آنکه او دوباره جانگرفته و تقریبا به دخترشان حمله میکند. این مرگ، یکی از اندوهناکترین و تلخترین اتفاقات سریال The Walking Dead است.

صوفیا دختر کارول است و شاید بیش از هر چیز به خاطر شخصیت خوشبرخورد و توانایی شگفتانگیزش در دوست شدن با تقریباً همه شناخته میشود. از آنجایی که همذاتپنداری با کودکانی مانند صوفیا، بهویژه آنهایی که مجبور به بزرگ شدن سریع برای بقا در آخرالزمان زامبیها هستند، آسان است، مرگ او در فصل دوم The Walking Dead بسیار تلخ و دلخراش بود.
صوفیا تنها دنیای مادرش، کارول، نبود؛ مرگ او تراژیکتر هم شد چون پیشتر از گروه بازماندگان جدا شده بود. گروه تنها زمانی متوجه مرگ صوفیا شد که هجوم انبوه واکرها از انبار هرشل آغاز شد و دیدند که صوفیای دوبارهجانگرفته میان آنها حضور دارد. اگرچه این مرگ خارج از صحنه اتفاق میافتد، تنهایی و تراژدی آن تأثیری ماندگار بر طرفداران The Walking Dead برجای میگذارد.

لوری بهعنوان شخصیت، اغلب نقدهای منفی زیادی دریافت کرده است؛ بخشی از این نقدها به دلیل رابطهاش با شین و نادیده گرفتن ظاهری احساسات ریک است. بسیاری از طرفداران فراموش میکنند که این رابطه تنها به این دلیل آغاز شد که شین به لوری گفته بود ریک قبلاً مرده است. با این حال، لوری در واپسین لحظات تراژیک زندگیاش نشان میدهد که چقدر از خودگذشته و با شرافت است؛ خصوصاً زمانی که بدون تردید جان خود را فدای زنده ماندن دخترش میکند.
با آشکار شدن این حقیقت که تنها راه به دنیا آوردن نوزاد زنده، عمل سزارین است که قطعاً جان لوری را میگیرد، او سرنوشت ظالمانه خود را میپذیرد و با اشک به کارل خداحافظی میکند. اندکی بعد، لوری بر اثر خونریزی جان میدهد و کارل برای جلوگیری از دوباره جانگرفتن او، سر مادرش را هدف شلیک قرار میدهد. این واقعیت که یک کودک مجبور است مادرش را بکشد، مرگ لوری را بهشدت دلخراش و تکاندهنده میکند.

هرشل برای نخستین بار در فصل دوم The Walking Dead معرفی شد و بهخاطر طبیعت مهربان و مراقبتیاش خیلی زود مورد علاقه طرفداران قرار گرفت. این ویژگی در ابتدا برای برخی مخاطبان آزاردهنده بود، زیرا هرشل سرسختانه معتقد بود واکرها هنوز انسانهای زندهای هستند که بیمار شدهاند و نیاز به درمان دارند. او نهایتاً به اشتباه بودن این دیدگاه پی برد و شجاعانه تغییر نگرش خود را پذیرفت. هرشل در فصل چهارم با ایفای نقش صدای همیشگی منطق، بیش از پیش دل طرفداران را به دست آورد.
مرگ او در میانه این فصل، بهویژه برای مخاطبان بسیار شوکهکننده بود. تراژیکتر شدن این اتفاق به این دلیل است که هرشل جلوی چشم دوستان و خانوادهاش سر بریده میشود؛ این اقدام تنها به این خاطر بود که فرماندار قصد انتقام از ریک را داشت. پس از دوبارهجانگرفتن، میشون دلشکسته سر بریده او را از پا در میآورد. بعدها مگی پسرش را به افتخار پدرش «هرشل» نامگذاری میکند و هرشل رِهی از آن زمان به بعد در The Walking Dead: Dead City بهعنوان شخصیت ثابت سریال حضور دارد.

پل روویا برای اولین بار در فصل ششم The Walking Dead معرفی شد؛ شخصیتی شوخطبع، بهشدت کاریزماتیک و تا حدی حقهباز که حاضر بود برای محافظت از دوستانش دست به هر کاری بزند. هرچند رابطه او با ریک و داریل پس از آنکه این دو با اسلحه او را تهدید میکنند، شروعی پرتنش دارد، اما با نجات جان داریل خیلی زود اعتمادشان را به دست میآورد. او عمدتاً در هیلتاپ میماند و بهعنوان معاون کارآمد مگی نقش مهمی ایفا میکند.
در فصل نهم، زمانی که پل و دیگر بازماندگان هیلتاپ با آنچه تصور میشود گلهای از واکرهاست میجنگند، او غافلگیرانه توسط یکی از ویسپررها و بهخونسردی کامل با ضربه چاقو کشته میشود. پس از آن، «آرون» که از نزدیکترین دوستانش بود، برای جلوگیری از دوبارهجانگرفتن پل، ضربهای به سر او وارد میکند. مرگ پل روویا یکی از دردناکترین و جانفرساترین مرگهای TWD به شمار میرود.

بت، کوچکترین دختر هرشل و خواهر ناتنی مگی، نخستین بار در فصل دوم The Walking Dead معرفی شد؛ دختری محافظتشده و کمتجربه که هنوز بهطور کامل با واقعیت آخرالزمان زامبیها کنار نیامده بود. با این حال، طرفداران بهتدریج به بت دل بستند؛ بهویژه زمانی که او بر ناامیدی عمیقی که در ابتدای فصل نزدیک بود نابودش کند غلبه کرد و حتی پس از ربوده شدن و انتقال به بیمارستانی در آتلانتا نیز توانست زنده بماند.
در فصل پنجم، هنگامی که گروه بازماندگان درگیر یک موقعیت پیچیده گروگانگیری با ساکنان بیمارستان «گریدی مموریال» میشود، بت در برابر منطق حسابشده و سرد «داون» واکنش نشان میدهد. هرچند این اتفاق کاملاً ناخواسته است، داون بهطور غریزی به سر بت شلیک میکند و او بلافاصله جان میبازد. از آنجا که بت بهتدریج به یکی از اعضای اصلی و دوستداشتنی گروه تبدیل شده بود، مرگ ناگهانیاش در فصل پنجم بسیاری از مخاطبان را شوکه کرد. حتی قتل انتقامجویانه داون به دست داریل نیز نتوانست از درد عمیقی که مگی با دیدن پیکر بیجان خواهرش احساس میکرد بکاهد.

از همان لحظهای که گلن در فصل اول The Walking Dead ریک را از میان گلهای از واکرها نجات داد، مخاطبان فوراً مجذوب وفاداری و زرنگی تحسینبرانگیز او شدند. با شکلگیری رابطهای صمیمی و متفاوت میان گلن و مگی، و پس از آنکه گلن پس از مرگ تراژیک هرشل متعهد شد یاد او را زنده نگه دارد، جایگاهش بهعنوان قلب فداکار گروه بیش از پیش تثبیت شد.
هرچند بسیاری از بینندگان از نفرت توأم با علاقه نسبت به نگن لذت میبرند، اما تاکتیکهای ارعابآمیز و کشتار بیامان او خشم طرفداران را برانگیخت و آنها را از نظر عاطفی فرسوده کرد. از میان دو قربانی این واقعه تلخ، مرگ گلن یکی از غمانگیزترین مرگهای The Walking Dead بود؛ چراکه او در واپسین لحظات سرشار از درد و رنج، همچنان تاب آورد تا آخرین حرفهایش را با عشق زندگیاش در میان بگذارد. با این حال، شدت خشونت در نحوه مرگ او باعث شد موجی از اعتراض و نارضایتی در میان هواداران سریال شکل بگیرد.

با اینکه ریک گریمز در نُه فصل نخست The Walking Dead شخصیت اصلی داستان به شمار میرود، پسرش کارل در سراسر سریال نقشی حیاتی ایفا میکند. کارل در ابتدا پسری خجالتی است که گاهی رفتارهای خودخواهانهاش پیامدهای تراژیکی به همراه دارد؛ با این حال، او همواره آماده است برای محافظت از عزیزان و دیگر بازماندگان هر کاری انجام دهد؛ ویژگیهایی که هم از والدینش آموخته و هم از متحدان تازهاش.
روحیه محافظهکارانه و میل کارل به کمک به دیگران در رویدادهای تلخی که به مرگ او منتهی میشود، بهروشنی نمود پیدا میکند. زمانی که کارل «سیدیک» را به سمت الکساندریا هدایت میکند، توسط یک واکر گاز گرفته میشود. او بهجای آنکه ریک یا میشون را وادار کند جانش را بگیرند، سرنوشت خود را به دست میگیرد و خارج از قاب تصویر با شلیک گلولهای به سرش به زندگیاش پایان میدهد. کمتر بینندهای بود که در آن لحظات جلوی اشکهایش را بگیرد؛ هرچند طرفداران سریال خوشحال بودند که بدانند کارل گریمز در پایان نسخه اصلی رمان گرافیکی زنده میماند.
منبع: CBR
بدون دیدگاه