ساعدنیوز: حکایتی شیرین و خنده دار از مجموعه داستان های کهن ایرانی را ببینید و بشنوید.
داستانی پندآموز درباره فریب، اعتماد بیجا و پاداش خردمندی
در روزگاری نهچندان دور، شغالی در نزدیکی باغی لانه داشت. او هر روز برای پیدا کردن غذایی به باغ میرفت، اما از ضربههای باغبان آنقدر آسیب دیده بود که ناتوان و لاغر شده بود. شغال که درمانده شده بود، تصمیم گرفت نزد گرگی برود و از او کمک بخواهد.
گرگ که شکمسیر و آسوده در خانهاش استراحت میکرد، وقتی مهمان گرسنهاش را دید با خود گفت: «جوانمردی نیست من سیر باشم و او گرسنه.»
پس به شغال پیشنهاد داد با هم به شکار بروند.
شغال با خوشحالی پذیرفت و گفت در ده نزدیک، الاغی را میشناسد که میتواند او را فریب دهد و نزد گرگ بیاورد. گرگ هم بدون درنگ پذیرفت.
شغال به ده رفت و خری را دید که زیر بار سنگین، درمانده کنار آسیاب ایستاده است. شغال با چربزبانی از رنج او گفت و وعده داد اگر با او بیاید، در بیشهای آرام و زیبا زندگی راحتتری خواهد داشت؛ جایی خالی از آدمیزاد و درندگان.
خر سادهدل از این حرفها خوشش آمد و راهی شد. شغال حتی بر پشت او نشست تا سریعتر برسند.
اما وقتی خر از دور گرگ را دید، فهمید که فریب خورده است. با خود گفت: «با پای خودم به دام مرگ آمدهام؛ باید چارهای پیدا کنم.»
پس به شغال گفت: «بوی گل و شکوفه را حس میکنم، اما بگذار امروز برگردم و فردا آراستهتر به اینجا بیایم.»
شغال نمیخواست خر را از دست بدهد، اما خر گفت کتابچه پندهای پدرش را زیر بالینش جا گذاشته و بدون آن خواب آرام ندارد.
شغال فریب خورد و پذیرفت همراه او به ده بازگردد.
در راه بازگشت، خر گفت: «حال سه پند دیگر پدرم را یادم آمد. گوش کن:
۱. وقتی بدی پیش آمد، از بدتر آن بترس.
۲. دوست نادان را بر دشمن دانا ترجیح مده.
۳. از همسایگی گرگ و دوستی شغال بپرهیز.»
شنیدن این حرفها شغال را وحشتزده کرد. او فهمید که راز فریبش برملا شده و دیگر امیدی نیست.
خواست فرار کند اما سگهای دهکده به سراغش آمدند و سرانجام به سزای کارش رسید.
بدون دیدگاه